خاطره ازيكي
۴ سال پیش یعنی وقتی اول دبیرستان بودم. در کلاسمون آهنی
بود. حالت فنری هم داشت. از بالای در گرفتیم کشیدیم و از پایینش با پا هل
دادیم سمت جلو. که اگه ول میکردیم بد جور میخورد به چارچوب.
خلاصه چشمتون روز بد نبینه معلم داشت میومد سر کلاس در رو به همون حالت در آوردم. تا رسید پشت در، در رو ول کردم. زاااااااارت.
خورد تو صورت معلم
. یه چی میگم شاید باورتون نشه. معلم اومد سر کلاس نشست گریه کرد
.
معاون مدرسه هم که سگی بود که اگه گاز میگرفت ول نمیکرد، اومد سر کلاس. پرس و جو کرد که کی این کارو کرده؟
دم بچه های کلاس گرم. هیچکس حرفی نزد.
معاونمون اومد نفری 20 تا شیلنگ گذاشت کف دستمون. بازم بچه ها چیزی نگفتن.
دفعه ی بعد اومد سر کلاسمون که بگه از انضباط همتون 5 نمره کم کردم، همین بلا رو سر معاون آوردیم.
دیگه تا آخر سال با ما کاری نداشت
خلاصه چشمتون روز بد نبینه معلم داشت میومد سر کلاس در رو به همون حالت در آوردم. تا رسید پشت در، در رو ول کردم. زاااااااارت.
معاون مدرسه هم که سگی بود که اگه گاز میگرفت ول نمیکرد، اومد سر کلاس. پرس و جو کرد که کی این کارو کرده؟
دم بچه های کلاس گرم. هیچکس حرفی نزد.
معاونمون اومد نفری 20 تا شیلنگ گذاشت کف دستمون. بازم بچه ها چیزی نگفتن.
دفعه ی بعد اومد سر کلاسمون که بگه از انضباط همتون 5 نمره کم کردم، همین بلا رو سر معاون آوردیم.
دیگه تا آخر سال با ما کاری نداشت
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 13:42 توسط امین
|